+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|
امروز یکشنبه ست...
دیشب قرار بود واسه تولد خدیجه باهم بریم بازار و دنبال یه هدیه خوب بگردیم... اما وقتی رفتیم مارکت شوق و اشتیاق عجیبی در محمدی خودم دیدم انگار فقط دلش میخواست واسه من خرید کنه... تو هر مغازه ای میرفتیم چشمش دنبال یه لباس خوب واسه من میگشت... منم که دیدم انقدر اشتیاق داره هوس کردم دنبال یه لباس خوب بگردم... تقریبا هوا تاریک شده بود اما هنوز هیچی نخریده بودیم... باهم وارد یه مغازه شدیم و محمد شلوار سفارش داد واسه خودش که بدوزن... انگار از قبل همه چی رو برنامه ریزی کرده باشه... تند تند پیش میرفت... وقتی ایستگاه تونسا وایستادیم انقدر شلوغ بود که به هیچکس ماشین نمی رسید، محمد هم بیخیال ماشین شد و گفت تا کمی خلوتتر بشه بریم یه کم بگردیم... تعجب کردم... بهش گفتم مگه دیوونه شدی...؟
اما محمد فقط خندیدی و گفت نه دیوونه چیه... دلم میخواد با خانومم تو تاریکی شب هم بگردم... باهم کنار یه آبمیوه فروشیایستادیم و اون سفارش دو لیوان آب سیب داد... یاد اون روزی افتادم که حتی همدیگه رو خوب هم نمیشناختیم... و کنار همون دکه باهم آب سیب خورده بودیم... نگاهای همه به ما بود... شاید اونا هم از کارای ما تعجب کرده بودن... وارد مارکیت بزرگ زدران شدیم... تقریبا همه دکانا خلوت بود و همه رفته بودن... آدمای کمی داخل مارکیت بودن... همینطوری داشتیم میگشتیم که چشمم به یه بلوز دامن خیلی شیک افتاد... به محمد نشونش دادم... اونم هم خوشش اومد و گفت بریم داخل قیمتش و بپرسیم... قیمتش ۱۲۰۰ افغانی بود... گرون بود... من که پشیمون شدم اما محمد اصرار کرد که باید بپوشیش... منم داخل اتاق پرو رفتم و امتحانش کردم... یه بلوز زنگالی رنگ که آستیناش بند بند بود و شکل و شمایل لباسای مصری رو داشت... و یه دامن سیاه که با یه کش جمع میشد به سمت بالا...
بلاخره با کلی چونه زدن با قیمتی که دوست داشت خریدش و با لبای خندون از مارکیت بیرون اومدیم... هوا تاریک تاریک شده بود.. و یه دونه ماشین پیدا نمیشد... تاکسی ها هم با قیمت بالا دربست میبردن... وقتی دیدیم ماشین خطی پیدا نمیشه ناچار یه تاکسی دربست گرفتیم... اولش راننده گفت تا تانک تیل میبرم ۱۰۰ افغانی... محمد هم قبول کرد... خیلی تعجب کردم... تانک تیل واسه چی... من داخل تاکسی نشستم و محمد رفت یه کمی انار بخری... آخه من انار خیلی دوست دارم... وقتی سوار شد با اینکه دربست گرفته بودیم اما محمد به راننده گفت که اگه خواستی جلو هم مسافر بزن... نزدیکای پل سوخته رسیدیم که از محمد پرسیدم بعد از تانک تیل چطوری میریم خونه؟ یه دفعه یه طوری نگاه کرد که منم ترسیدم... گفت تانک تیل...؟
منم گفتم آره دیگه... خودت گفتی تانک تیل ببرتمون... تو هم خندیدی که نه بابا من گفتم پل خشک... منم گفتم حالا میبینیم من راست گفتم یا تو حواست نبوده... تانک تیل که رسیدیم، یه دفعه راننده چراغش و زد... من و تو به هم نگاه کردیم و کم مونده بود با صدای بلند بخندیم... بلاخره با یه پول اضافه راننده رو مجبور کردیم ما رو برسونه پل خشک... تو راه هم خندیدیم... وقتی رسیدیم محمد اصرار کرد که لباسم و بپوشم و به بچه ها نشون بدم... منم همین کار رو کردم.. آجه خیلی دختر حرف گوش کنی هستم... خوشبختانه این دفعه همه از انتخابمون راضی بودن و خوششون اومد... خلاصه دیشب هم محمد خونه مون موند و کلی خوش گذشت.... از بابت لباسی که برام خریده خیلی ازش ممنونم
آقایییییییییییییییییییی..... خیلی ممنونم که هوامو داری... اینو دیشبم تو گوشت گفتم... تو هم خندیدی و گفتی: هوای تو رو نداشته باشم بیام هوای دختر همسایه رو داشته باشم و بازم کلی خندیدیم...!
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|
+ نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|


ای بهترین من
تو تا ابد در قلب من خواهی ماند
ای آشنای دیر رسیده
ای خوب خوب من
مرد تپشهای بی پایان من
ای معشوق ابدی
ای آیینه دار
سوگند به واژه هایم
که تو را جاودانه خواهم ساخت
ای مرد هزار ساله افسانه های کودکی ام
+ نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|


به زمین خوش آمدی !!
خدیجه عزیزم... سایه بان مهربانم
چه لطیف است حس آغازی دوباره
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس
و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن
وچه اندازه شیرین است امروز
روز میلاد .... روز تو
روزی که تو آغاز شدی....
تولد تو اغازیست برای یه دنیا مهربانی
امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را خواهم آورد
هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي
بهترینِ بهترینِ من...
روزت مبارك!!



ببخش گلم که کمی دیر شد.... اما دلیل داشت...
میدونم قلبت بزرگتر از ایناست
اینم هدیه ت البته اگه بتونم بخرمش... فقط میخوام تو قلب مهربونت شادی بیارم



+ نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|


بیا و ببین
چه حریصانه، چشمان من
گذر ثانیه ها را به نظاره نشسته
نیمه ای از شب رفته است
و
من همچنان بیدارم و بیقرار
نمی دانم،
شايد"شوق دیدار دوباره" است
که این چنین،
ربوده خواب و قرار مرا ...

+ نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|




تو با مني هر جا برم مهر تو بند جونمه
عشقت نميره از سرم،تو پوست و استخونمه
يه دم اگه نبينمت يه دنيا دل تنگت مي شم
نگاه دريايي تو،آبيه روي آتيشم
نم نم بارون چشام گواه عشق پاکمه
هم نفس قسمت من دوست دارم يه عالمه
قشنگ ترين خاطره هام با تو و از تو گفتنه
آرامش وجود من صداي تورو شنفتنه



رسيدن به توشیرین ترین بهانه ای ست که می شود با آن به رنج زندگی هم دل بست
و میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست....
رسيدن به تو معراج دست های من است
وقتی که خداراعاشقانه شکر می گویم...
+ نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|
سلام
امروز شنبه ست و سه روز میشه که من و محمد باهم هستیم... سه روزی که از هر لحظه در کنار اون بودن مثل همیشه راضی بودم و شیفته تر از گذشته... روز پنجشنبه باهم نقشه کشیده بودیم بریم بازار اما چون محمد جووووووووووونم کمی کار براش پیش اومد، یعنی واسه گرفتن پول رفته بود یه شرکت... این برنامه مون کنسل شد... اولش خیلی ناراحت شدم چون قرار بود ظهر پنجشنبه تنهایی برم خونه، تو راه خیلی عصبانی بودم... وقتی خونه رسیدم مریم خونه بود و گفت که یک ساعت بعد زهرا میاد باهم بریم کورس... منم چون حوصله م سر رفته بود، رفتم تو اون یکی اتاق و فیلم تماشا کردم، هر لحظه دلم هوای محمد و میکرد... یه چندتا اس ام اس فرستادم تا شاید کمی آروم بشم اما نشد که نشد... نیم ساعت بعد بود که زهرا اومد... پشت سر زهرا هم مادر و خدیجه از دکتر اومدن... مادر پاهاش خیلی درد میکنه این روزا... خیلی ناراحتم براش... یه لحظه رفتم تو اون یکی اتاق تا لپ تاپ و جمع کنم که یه صدای آشنا به گوشم خورد... از اتاق اومدم بیرون دیدم که بله... نسرین عزیزم اومده... یه مانتوی سیاه با یه شلوار جین آبی و یه شال فیروزه ای سرش بود... خشگل مثل همیشه.. ولی کمی خسته... با ذوق و شوق بغلش کردم و بوسیدمش... دلم براش تنگ شده بود... چای دم کردم و با زهرا و مریم و مادر و خدیجه و نسرین نشستیم خوردیم... بعدش با نسرین اومدیم این یکی اتاق و یه چندتا آهنگ ردوبدل کردیم... ولی با وجود نسرین بازم دلم برای محمد پر میکشید... طاقت نیاوردم و بهش زنگ زدم... گفت که تو راهه خونه ماست.. خیلی خوشحال شدم...
وقتی رسید زهرا و مریم رفته بودن کورس و نسرین هم تقریبا داشت میرفت... وقتی داخل اومد مثل عادت همیشگی میخواست ببوستم که گفتم نسرین اومده... اونم تعجب کرد... داخل اتاق شد و با نسرین کلی سلام و احوالپرسی کرد... بعدش سه تایی باهم نشستیم گپ زدیم و چای خوردیم... نسرین چون دیرش شده بود خداحافظی کرد و رفت... و بعد من و محمدی دیگه تنها شدیم... مادر مرغ خرید و آورد و من و اون باهم شروع کردیم به پختن... البته اینو بگم قبل پختن یکمی بداخلاق شدم که بخاطر دلتنگیم بود... خیلی وقت بود با محمد جایی نرفته بودیم دوتایی... اما محمد مهربونم با حرفاش بازم شادم کرد از دلم درآورد... مرغ و باهم پختیم... ظاهرش خوب اومده بود اما مزه اش....... صبح هم تازه فهمیدم که مادر مسموم شده... حالا نمیدونم بخاطر غذا بود یا قرصاش... خلاصه تا ساعت ۸:۰۰ خواب بودیم و بعدش با محمد رفتیم خونه شون تا ماشین و همراه مادر و زهرا برداریم و بریم خونه عبدالله اینا... تو راه هم یه عالمه پسته خوردیم که خیلی مزه داد.... آخه یادم رفت بگم جمعه خونه اونا دعوت بودیم.... تو نقاش مادر و بچه ها رو هم برداشتیم و همگی باهم رفتیم خونه عبدالله اینا... اونجا هم کلی خوش گذشت... وسطای مهمونی متوجه شدم محمد اصلا بهم نگاه نمیکنه... هرچی به طرفش زل میزدم اصلا توجه نمیکرد... خیلی ناراحت شدم، وقت خداحافظی چون تعداد زیاد بود محمد گفت دوسری میبرمتون.. و توی سری اول به من گفت بریم... منم با زن عمو و خدیجه و فاطمه راه افتادم... وقتی اونا رو رسوندیم محمد گفت دوست داری دوباره باهم بریم...؟ منم که بخاطر ناراحتیش کنجکاو شدم قبول کردم گفتم آره... تو راه برگشت تازه فهمیدم چرا ناراحت بوده اما علت ناراحتیش اونقدی نبود که باعث بهش نگاهش و لبخندش و ازم دریغ کنه... گریه م دراومد... راستش انتظار نداشتم بعد از دوروز عاشقانه باهم بودن بخاطر یه دلیل کوچولو اینطوری همه چیز خراب بشه... هرکاری میکردم بغض توی گلوم بیرون نمی امد... محمدی که الهی فداش بشم خیلی قربون صدقه م رفت مثل همیشه اما خوب... من بازم لج کرده بودم یعنی به اصطلاح خودم دلم بدجور شکسته بود... ولی خدارو شکر تا رسیدن به خونه خاله تونستم از یاد ببرم... همه ش هم بخاطر مهربونی ناز گل خودم محمد بود...
وقتی رسیدیم اونجا یه دو استکان چای خوردیم و بعدش همه چی از یادم رفت... تو راه برگشت که مادر محمد و مادر خودم و زهرا و مریم همرامون بودن، محمد گفت اینا رو که رسوندیم ماشین و میبریم خونه و بعد با ماشین خطی میریم زیارت... خیلی خوشحال شدم... اما وقتی مادر و مریم و پیاده کردیم و رفتیم خونه محمد اینا... یه دفعه محمد گفت که امشب خونه عمه م دعوتیم و تو هم با ما بیا... خیلی بهم برخورد... نمیدونم چرا ناراحت شدم ... شاید بخاطر اینکه به مادرم چیزی نگفته بود... و مادرم هم از اون طرف بهم گفته بود اگه تونستی برگرد تا باهم بریم چوب بخریم... خلاصه هرطور بود سعی کردم ناراحتی مو پنهون کنم... من وقتی ناراحتم احساس غریبی میکنم حتی تو خونه خودمون... خلاصه تا اونجا یه کمی چای خوردیم و راه افتادیم کمی طول کشید... تو ماشین بابا و محد جلو، من و مادر و مهدی و خاله نجیبه و زهرا عقب نشسته بودیم و آقا اسماعیل هم نرگس و علیرضا رو روی موتور برداشت آورد... راه خونه شون دور بود.. تو راه کلی گفتیم و خندیدیم و همه چی از یادم رفت.. خونه شون که رسیدیم غروب شده بود....
عمه رو میشناختم... توی عقدکنون دیده بودمش و باهم حرف زده بودیم... اتاق پذیرایی شون خیلی قشنگ با رنگ صورتی دکور شده بود... خلاصه چای خوردیم و حرف زدیم... من کمی ساکت بودم چون اولین بارم بود که اونجا میرفتم... اما در کنار مادر که نشسته بودم احساس راحتی میکردم... نرگس هم الهی قربونش برم از اول مهمونی از کنارم جم نخورد... خلاصه شام هم آشک و دوپیازه پخته بودن که دستشون درد نکنه خیلی خوشمزه بود... بعد از شام هم چای خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم... ساعت ۸:۳۰ بود که راه افتادیم... محمد میخواست با موتور بیاد که چون دیدیم هوا سرده بهش گفتم نه با ماشین بیا.. قربونش برم قبول کرد... تو راه هم کلی حرف زدیم و خندیدیم... نرگس هم از این طرف جاشو با زهرا روی موتور عوض کرده بود... وقتی رسیدیم ساعت ۹:۲۰ بود و برقا هم رفته بود... بابا من و محمد و سر کوچه پیاده کرد و خداحافظی کردن و رفتن و من و محمد باهم رفتیم خونه... یادم رفت بگم عمه محمد یه هدیه به محمد و یه هدیه به من داده بود... با کلی شکلات... خونه که رسیدیم همه خوابیده بودن... مادر هم قربونش برم چوبا رو خریده بود... خیلی ناراحت شدم... از اینکه تنهاش گذاشته بودم.. اما مجبور بودم... یعنی مجبور که نه... دوست داشتم... کاش میتونستم زحمات و مهربونی هاشو جبران کنم... امروز هم با محمد و بابا اومدیم تا دفتر... سرم کمی درد میکنه... بخاطر حساباست که درست نمیشه... فقط دعا میکنم هرچه زودتر بتونم درستش کنم چون تا اومدن رئیس هم کم مونده... خدایا خودت کمکم کن...! محمدی دوستت دارم... و دلم تا باهم بودن بعدی خیلی تنگ میشه...!
+ نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|

شیطونکم دوستت دارم
اندازه ای که ماهی آب و دوست داره
شیطونکم دوستت دارم
اندازه ای که خسته خواب و دوست داره
دوستت دارم اندازه آسمونو ستاره ها
دوستت دارم اندازه شنهای توی صحراها
شیطونکم دوستت دارم
میخوام تورو واسه نفس کشیدن
با تو به اوج زندگی رسیدن
میخوام تورو تا وقتی که جون دارم
کنار تو میخوام که جون بسپرم
شیطونکم دوستت دارم
میخوام تو دنیای چشات گم بشم
تو دشت عشق دونه ای گندم بشم
میخوام بپاشی خنده هاتو به سرو روی من
پرنده های عشق تو پر بکشن سوی من
شیطونکم دوستت دارم
اندازه ای که ماهی آب و دوست داره
شیطونکم دوستت دارم
اندازه ای که خسته خواب و دوست داره
دوستت دارم اندازه آسمونو ستاره ها
دوستت دارم اندازه شنهای توی صحراها
شیطونکم دوستت دارم
زیباترین واژه هام واژه از تو گفتنه
قشنگترین لحظه هام لحظه با تو بودنه
با تو همیشه عاشقم انگاری دنیا رو دارم
شیطونکم دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط زوج خوشبخت
|